سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلام برتر

 

بسم رب المهدی       

السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی

جان جانان! دشت پیش پاى من کویر تیرگى است; آسمان حجاب ظلمت است، چشمه سار و رودبار شوکران زمزمه مى‌کنند، باد سم مى‌پراکند، پنجره سمت دریا دیرینه خفته است، کوچه باغها برگ فرش خزان شده‌اند، جایى باده‌اى نمی‌جوشد، کسى در بر باغچه سجاده‌اى نمى‌اندازد، رنگ سبز دعا از خاطره‌ها رفته است، و عطر استجابت مشام کسى را نمى‌نوازد. در این میانه تلخ آوا، جز صدایى که تو را مى‌خواند، هیچ صدایى شیرین نیست. در این کرانه غم گستر، جز سینه‌اى که با یاد تو مى‌سوزد هیچ سرایى روشن نیست.

جانان جان! رنگ و ریاى خاک، بال هستى را چنان بسته است که میل پر کشیدن از سرها بیرون رفته است. از آرزوى افلاک، از اشتیاق هواى پاک، و شور رهیدن از این دنیاى هراسناک افلاک در دلها هیچ سودایى نیست. انسان که آمده بود تا جاى نشین خدا شود در زمین، اینک چنان پاى بست بتان گشته است که در قاموس حیاتش از واژه «خدا» نشانى نمانده است. این همه سرگشتگى و خدا فراموشى، از آن روست که رخسار حق نماى تو از نظرهاى پلشت ما پنهان است. و این درد، درمان نمى‌پذیرد مگر به وصال جمال جلالى‌ات.

جانان جان! آدمیان روزا روز، جامه و جام تازه مى‌کنند، دمادم سرزمینى نو مىگشایند، ماه و آسمان را به تسخیر مى‌گیرند، در خلق آدمواره‌ها به انبازى خدا بر می‌خیزند، رفعت بناهاشان به بلنداى کوهساران طعنه مى‌زند، کف اقیانوسها و ژرفاى معادن را چنان مى‌شناسد که کوچه پس کوچه‌هاى شهرهاشان را، و هر روز طرحى نو در مى‌اندازند براى آسایش و آرامش، و با این همه، دم به دم رنجورتر و بیمارتر مى‌شوند، اینک امراضى به جان بشر ریخته است که در هیچ روزگارى پیشینه نداشته است. اینک دردهاى روحها را احاطه کرده‌اند که با هیچ کشف و ابداعى درمان نمى‌پذیرند. اینک دلها بیمار و قلبها نشسته به زنگارند. و آن گاه که لشکر زنگ دل را بگیرد، از این همه نازکى و نازچه طرفى مى‌توان بر بست؟ از این سر است که جهان هرچه پیشتر مى‌رود، درماندگى و درد را بیشتر مى‌چشد و لحظه لحظه تو را تشنه‌تر مى شود. اکنون ذره ذره هستى، نیاز به تو را فریاد مى‌زند و رهایى از آشفتگى و خستگى را در خاکسارى قدوم مبارکت انتظار مى‌کشد.

جانان جان! به عقل گراییدم، راه منزل تو را نشانم داد. به عشق پوییدم، چراغ کوى تو را ارمغانم داد. به عرفان و خاک نشینى شتافتم، جز ذکر تو در هاى و هوى نیافتم، به پارسایى و زهد کوشیدم، هر سجده را تکرار نام تو دیدم. صاحبان مذاهب هم از درس و عشق بریده‌اند و در آستان بى تکلف تو پناه گرفته‌اند. روزگارى است که هیچ باده‌اى رفع عطش نمى‌کند و هیچ هاى و هویى طراوت نمى‌آورد. اهالی علم اینک همان قدر محتاج تواند که ساکنان حوالى جهل. حالیا در چنته هیچ فیلسوفى جز خیال تو نیست. هیچ تصویرى جز نشان تو بر نمى‌تابد. هیچ پروازى جز به هواى تو مجال نمى‌یابد. هیچ سالکى جز به آرزوى تو در راه نمى‌شود. بوى پیراهن توست که کنعان را به «انقلاب» کشیده است. این همه «لاله» که با خون دل در رهگذر نسیم کاشته‌اند، به هوادارى قدوم توست. اینک عالم، با همه وسعتش، در تو خلاصه مى‌شود.

جان جانان! همه مى‌دانند که این شب تیره، باردارِ روشن ترین سحرگاهان است. همه مى‌دانند که کرانه تا کرانه گیتى به امید روزگار پاک ظهورت، این دامن سیاه را بر دامنه دارد. همه مى‌دانند که درختان به انتظار تو ایستاده‌اند و این هواى تعفن را تاب مى‌آورند. در هنگامه‌اى که عالم و آدم به آرزوى تو نفس مى‌کشد، چه بى نصیبم من، اگر به ترنّم یاد تو زنده نباشم. چه بى‌سعادتم اگر واژه‌ها را در امارت نام تو به غلامى نیاورم! چه بى‌رونق است بساطم، آن دم که از مائده رحمانى عشق تو در آن نشانى نباشد!

جانان جان! اینک قلم به یاد تو مى‌تپد، کلمه به نام تو نفس مى‌کشد، کلام از حضور تو جان مى‌گیرد، و اندیشه چشم به راه توست ...

اللهم عجل لولیک الفرج ...... آمین یا رب العالمین