سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران

کلام برتر
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

                                  

دلم می‌خواست روزی روی بادبادکم بنویسم:

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

اونوقت نخ بادبادکمو دور قرص خورشید گره بزنم تا هر جا که خورشید میره، بادبادکمو با خودش ببره تا همه مردم دنیا بدونن من چقدر شما را دوست دارم.

دلم می‌خواست یه روز تو یه نامه هزاران بار بنویسم:

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

اونوقت نامه رو با سنجاق به سینه باد بزنم، تا وقتی از دشتها و کوهها و جنگلها میگذره همه رو با خبر کنه و اونقدر بره تا نامه رو به شما برسونه.

دلم میخواست شبی از نردبانی به بلندی آسمون بالا برم، زیباترین ستاره رو بردارم و با اون پولکای درخشان بر سقف آسمون بنویسم:

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

اونوقت مردم فکر میکنن زیباترین منظره رو تماشا میکنن، درحالیکه فرشته‌ها زیباتر از اونو روی زمین می‌بینن، اونا عکس ستاره‌ها رو روی دونه‌های اشک شما که بر گونه‌های قشنگتون جاریه تماشا می‌کنن.

دلم می‌خواست شبی ماه رو از آسمون به اتاقم بیارم، یه چیزی روی اون بنویسم، اونوقت دوباره اونو سر جاش بزارم، تا وقتی ماهیا قصه گم شدن و پیدا شدن چراغ آسمونا رو برای صدفا می گن به اونا خبر بدن وقتی ماه پیدا شد روی اون نوشته بود:

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

دلم می‌خواست وقتی با یاد شما قطره‌های اشکم صورتمو چراغونی می‌کنه، به کنار برکه بیام و دونه دونه اشکامو به اون بسپارم، تا هر دونه اشک حلقه‌هایی از موج بسازه و اونا  رو تا دورترین فاصله‌ها بفرسته. شاید وقتی که شما به کنار برکه میاین تا وضو بگیرید و نماز بخونید، موجا بر دستای پاکتون بوسه بزنن و پیام منو به شما برسونن.

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

دلم می‌خواست رازمو تو گوش دونه‌های گلای صحرایی بخونم. بعد اونا رو تو دشتا و کوها بپاشم، تا وقتی شما از میون اون می‌گذرید گلبرگاشون دست و پاتونو بوسه بزنن و پیام من به شما برسونن

آقا جون دوستون دارم بیشتر از هر کس.

                                    از نوشته های ثارلله


[ جمعه 85/9/10 ] [ 5:45 عصر ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

                      

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد

 

آه ای نگــــار نــازنینـــــــم ! تشنــــــه‌ام. کـویــــر جانــــم خشکیــــده اســت.

تنهای تنها قدم در راه نهاده‌ام تا در طلب باران رحمتت نمـاز استسقـاء بخوانم.

ای مهربانتر از همه ابرها ! برکویر تشنه دلم نمی‌باری؟

آب نمی‌خـواهـم. عشـق تـو را جرعـه جرعـه نـوشیـده‌ام.

ای یـــــــــــــــــار دل آرا ! جـــرعــه‌ای از لعــــل لبـــت بــــر مــن بنــوشـــان.

« انّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم ..... » خودت گفته‌ای نـه؟

ایــن غــریب سـرگشتــه جـز بـا زلال وصـل تـــو از تشنــــگی نخـواهـد رسـت.

« ای روشنـی دلـم ! لـب تشنـــه‌ام را دریــــاب. »

 


[ جمعه 85/8/26 ] [ 11:18 صبح ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

                                       

بازم آسمون دلم گرفته‌ست. ابرای دلتنگی هوای دلموبارونی کرده. نمیدونم چرا هر وقت احساس غربت و تنهایی بهم دست میده، یاد دل گرفته و غربت مولام می‌افتم. این چه حسیه که مرغ دلم پر میکشه و به ناکجاها میره ؟

باخودم میگم: آخه آقا هم غریبن؟ اونم بین این همه محب، این همه عاشق؟

به خودم  به اعمال و رفتارام، به حرفام که فکر میکنم میبینم چقد با مولام فاصله دارم ...

میگم: خدایا آخه منم مسلمونم؟ شیعه‌ام؟

شیعه مولا امیرالمومنین؟

آقا امام صادق (ع) فرمودن شیعیان ما! مایه افتخار ما باشین، نه عار و خجالتمون.

خدایا  ادعا میکنم شیعه‌ا‌م .... شیعه محب، شیعه عاشق!

وای بر من! با این همه ادعای صرف و دروغین ......

پس کوعمل؟

خدایا! اگه آقام همین جمعه بیان ........

منی که ادعا میکنم منتظرم، محبم،عاشقم، شیعه‌ام !

خدایا! اگه آقام روشونو ازم برگردونه؟

اگه صدام نکنه؟ اگه باهام حرف نزنه ؟ اگه بهم محل نذاره؟

اگه از غصه عهد شکنیام دلشون به درد بیاد، با یه دنیا غم و حسرت بهم نیگاه کنن و سرشونو پایین بندازن؟

 اگه بگن فلانی! تو که این همه ادعا میکردی چرا؟

بگن فلانی! تو که به یادمون بودی و بیتابی میکردی چرا؟

بگن فلانی! این همه حرف زدی، گریه کردی، بیتابی کردی، ادعا کردی، کوعملت؟

کدوم عملت شبیه ماست؟

کدوم اخلاقت؟

فلانی! خودت قضاوت کن، چقد خودتو شبیه ما کردی؟

ببین مایه فخر و سربلندیم بودی یا مایه شرم وخجالتم؟

فلانی ! توکه برا مصیبتا وغربت تک تک پدرانم، دلت خون شد، گریه کردی ....

 تو که برا مادرم اشک ریختی ....

تو که برا جدم اباعبدالله‌الحسین (ع) عزا گرفتی، اشک ماتم ریختی، باهام هم صدا شدی، شریک غممون شدی، بهم تسلیت گفتی .....

توچرا؟

چرا دلمو میشکنی؟ چرا جگرمو خون میکنی؟

آخه منم غریبم

تو دیگه چرا؟ توکه ادعا میکنی منتظرمی، محبمی، عاشقمی .....

   ... از یه دوست مهربون....


[ جمعه 85/8/12 ] [ 9:29 عصر ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

                            

مولای یا مولای ،انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور
 خدای من: تو بخشنده ای و من بنده گناهکار وآیا کسی بر بنده گناهکار رحم می کند جز خدای بخشنده؟

خدایا نمی دانم چی شده که مانند سابق تو شبهای احیا دلم نشکست و اشکم جاری نشد.شاید به خاطر جذابیت اینجاست که داره مرا از تو دور می کند. واقعا در مانده شدم.

ادعوک یا سیدی بلسان قد اخرسه ذنبه
 ای مولای من : تو را با زبانی می خوانم که از کثرت گناه لال گردیده .
خدایا :شاید مرا از درگاه لطفت رانده ای و یا اینکه دیدی من حق بندگیت را خوب به جا نمی آورم بدین سبب بر من غضب فرمودی
شاید هم دیدی شکر گزاری نعمتهایت را درست نکردم مرا محرومم کردی .

او لعلک لم تحب ان تسمع دعایی فباعدتنی  یا شاید دوست نداری دعایم را بشنوی و مرا از درگاهت رانده ای.یا شاید به خاطر بی شرم و حیاییم مجازاتم می کنی.

 خدایا لطف و کرمت بالاتر از این حرفهاست که بندگان مقصرت را به کیفر برسانی
انا یا رب الذی لم استحیک فی الخلا و لم اراقبک فی الملا
ای خدا: من همان کسی هستم که نه در خلوت از تو شرم کردم و نه در جمعیت مراقب اعمالم بودم.
انا الذی حین بشرت بها خرجت الیها اسعی
من همان کسی هستم  که وقتی خبر شاد کننده گناهی به او دادند سریع به سویش شتافتم.
 خدایا: من آن کسی هستم که مهلتم دادی توبه کنم ولی باز توبه شکستم و با این که گناهم را پوشاندی شرم و حیا نکردم.به ستاری و پرده پوشیت مغرور شدم به طوری که فراموشت کردم.ا

الهی اعنی بالبکا علی نفسی
خدایا مرا بر گریه به حال خودم یاری کن که سخت عمرم را به آرزوهای باطل از دست دادم.
 فیا مولای فرق بینی و بین ذنبی المانع لی من لزوم طاعتک
پس ای خدای مهربانم:بیا و بین من و گناهانم که مانع نزدیکی و طاعت تو می شود جدایی بیندازد.

    برگرفته شده از: دعای ابو حمزه ثمالی

 


[ چهارشنبه 85/7/26 ] [ 12:33 عصر ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

سلام ... خواهش می کنم بدون هیچ غرضی کل این نوشته را بخوانید بعد لحظه ای فکر کنید. ببینید انصافااگر اینگونه به معضلات فرهنگی جامعه دقت شود آیا باز هم شاهد مزاحمت های خیابانی سر سام اوری که هر روز شاهدش هستیم خواهیم بود؟

 

هیچ باغبانی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و یا دیوار کشیده است.چون باغ بی دیوار،از آسیب مصون نیست ومیوه و محصولی هم برای باغبان نمی ماند.

هیچ کس هم با نام ...آزادی...دیوار خانه خود را بر نمی دارد و شب ها هم در حیاطش را باز نمی گذارد.چون خطر رخنه دزدی جدی است.

هیچ صاحب گنج و گوهری هم جواهرات خود را بدون حفاظ در معرض دید رهگذران قرار نمی دهد تا بدرخشد،جلوه کند و چشم و دل برباید.چون خود جواهر ربوده می شود.

هر چیز که قیمتی تر باشد درصد مراقبتش نیز بالاتر خواهد بود.چون بیم دزدی و غارتش بیشتر است و مواظبت از آن لازم تر

اگر در شیشه عطر را باز بگذاری عطرش می پرد.اگردر مقابل پنجره خانه ات توری نزنی از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در امان نخواهی بود.

وقتی راه ورود پشه ها را می بندی خود را ...مصون...ساخته ای نه...محدود...وقتی در خانه را می بندی یا پشت پنجره اتاقت پرده آویزان می کنی خانه خود را از ورود بیگانه و نگاه های مزاحم محفوظ داشتی نه اینکه خود را در قید و بند و حصار افکنده باشی

اگر برای ایمنی از خطرها و اسودگی از مزاحمان خود را بپوشانی نه کسی ایراد می گیرد و نه اگر هم ایراد بگیرد اعتنا می کنی،چرا که سخنش را بی منطق ونا آگاهانه می دانی.

این که.. دل باید پاک باشد...بهانه ای برای گریز جاهلانه از همین مصونیت است و آویختن به شاخه ی لا قیدی.وگرنه از دل پاک هم نباید جز نگاه و رفتار پاک بر خیزد.

ظاهر آینه باطن است و...از کوزه همان تراود که در اوست...زن به خاطر ارزش و کرامتی که دارد باید محفوظ بماند و خود را حراج نکندو در بازار سوداگران شهوت خود را به بهای چند نامه و نگاه و لبخند ارزان نفروشد.

زن به خاطر لطافتی که دارد نباید در دست خشن کامجویان دیو سیرت که نقاب مهربانی و عشق به چهره دارند پژمرده شود و پس از آن که گل عصمتش را چیدند او را دور اندازند و یا زیر پایشان له کنند.

گوهر عفاف و پاکی کم ارزش تر از طلا و پول و باغ و وسایل خانه نیست.دزدان ایمان و غارتگران شرف نیز فراوانند.بعضی از نگاه ها ویروس گناه منتشر می کنند و بعضی  ازچهره ها حشره مزاحمت جمع می کنند.

خراب کردن همه دیوارها و برداشتن همه پرده ها و باز گذاشتن همه پنجره ها نشانه ی تیره اندیشی است نه روشنفکری.علامت جاهلیت اسنت نه تمدن.

می گویی نه؟به طومار کسانی نگاه کن که پس از رسوایی و بی آبرویی با دو دست پشیمانی بر سر غفلت خویش می زنند وبر جهالت خود لعنت می فرستند.کسی که از ... جماعت رسوا...نگریزد...رسوای جماعت...می شود

آن که ایمان خویش را به لقمه ای نان می فروشد،آن که یوسف زیبایی خود را با چند سکه قلب عوض می کند،آن که کودک عفاف را جلوی صدها گرگ گرسنه می بردو به تماشا می گذارد،روزی هم پشت دیوار ندامت اشک حسرت بر دامن پشیمانی خواهد ریخت.در آخرت هم به آتش بی پروایی خود خواهد سوخت.

از اول که جامه عفاف سفید و شفاف است نباید گذاشت چرکابه ی گناه بر آن بپاشد.از اول باید مواظب بود این کاسه چینی نشکند و این جام بلورین ترک بر ندارد.از اول نباید به پای بیگانه اجازه ورود به مزرعه نجابت دادکه بوته های نورس عصمت را لگد مال کند.

ولی...گریه بی حاصل است و بی ثمر، وقتی که شاخه شکست و گل چیده شد.

 

 حالا خود قضاوت کنید: آیا واقعا حجاب محدودیت است؟؟؟......و یا مصونیت؟؟؟

 


[ چهارشنبه 85/6/22 ] [ 10:31 صبح ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

من پروردگار هستم و امروز به همه مشکلات تو رسیدگی می کنم. به یاد داشته باش که من هیچ نیازی به تو ندارم. چنانچه زندگی تو را در موقعیتی قرار داد که در توان تو نبود، پس هیچ کوششی برای حل آن نکن. فقط آن را به من واگذار کن و در صندوق! نامه ای به خداوند بیانداز!!


گره همه آن مشکلات باز خواهد شد، البته در مجرای زمانی من. زمانی که آن را به صندوق انداختی با نگرانی و دلواپسی های خود بر آن تمرکز نکن . در عوض، به همه چیز های خوبی که داری فکر کن. چیزهایی که موهبت های زندگی محسوب می شوند.


چنان که خود را در ترافیک سنگین خیابان یافتی که هیچ گونه راه فراری ندارد، ناامید نشو. بدان مردمی در این جهان زنگی می کنند که حتی داشتن اتومیل شخصی و رانندگی کردن را در خواب هم نمی بینند.


چنان چه یک روز کاری را سپری کردی، به کسی فکر کن که چند سال است بیکار است.


چنانچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و ناامیدی شدی، به کسی فکر کن که هیچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است.


اگر غصه می خوری که تعطیلات آخر هفته خراب شده است، به زنی فکر کن که برای سیر کردن شکم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام کاری طاقت فرساست.


اگر اتومبیلت در وسط جاده خراب شد و تو کیلومترها دور تر از شهر مانده ای، به شخصی فکر کن که معلول و ناتوان است و در آرزوی پیاده روی.


چنانچه در آینده موی سپیدی بر سرت دیدی، به زنی فکر کن که مبتلا به سرطان است و در حال شیمی درمانی و آرزوی نگاه کردن در آینه و مرتب کردن موهایش را دارد.


اگر به خاطر اینکه فکر می کنی پدر و مادرت به تو بی مهری کردن، نسبت به آنها بی احترامی می کنی ،به دختر بچه یتیمی فکر کن که در حسرت دیدن پدرش حتی در خواب است.


چنانچه از غذای های لذیذ زده شده ای به خانواده ای فکر کن که شب با شکم گرسنه سر بر بالین می گذارند.


اگر دکوراسیون منزلت مطابق مد روز نیست ،به مردی فکر کن که هر چه تلاش می کند نمی تواند حتی چندین سال یک بار فرشی ساده برای خانواده اش تهیه کند.


اگر دچار ضرر و زیان شدی و همیشه  قصدت اذیت کردن دیگران بوده ، از خودت پرسیده ای که هدف و مقصودت در این زندگی چیست؟


شکر گزار باش زیرا افرادی در این کره خاکی زیسته اند که حتی فرصت دوباره ای نداشته اند و خیلی زود چشم از این دنیا فروبسته اند.شاید لحظاتی دیگر   نوبت تو  باشد.


پس سعی کن از نعمتهایی که به تو داده ام درست استفاده کنی .اگرچه بعضی اوقات مرا فراموش می کنی ولی بدان من همیشه به یادت هستم.


اگر خود را قربانی جهالتها، حقارت ها، تند خویی ها و سستی های دیگران یافتی به یاد داشته باش که:


ممکن بود تو خود یکی از آن ها باشی


 


 


خدایا ازت ممنونم که این قدر بهم لطف داری.


[ جمعه 85/6/3 ] [ 12:0 صبح ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا. خدایا :مرا یک چشم بهم زدن به خودم وا مگذار سلام/ یه معلم که سعی دارد در اینجا با گذاشتن مطالب خواندنی در تقویت باور دینی و توجه به اینکه خدای سبحان ناظر اعمال ماست سهیم باشد. باور کنیم هر چیزی که خدا آفریده زیباست و بجا .کاری نکنیم که خاطره ی بدی در اذهان دیگران بجا گذاریم . بیاییم در این دو روز عمر دلها را به هم وصل کنیم .شاید فردایی در کار نباشد.بیاییم از ثانیه های زندگیمان درست استفاده کنیم. کاری نکنیم فردا حسرت امروز را بخوریم. دلهایتان مثل گل های بهاری شاداب و مانند برف زمستان قلبهایتان پاک و سفید باشد .در پناه خالق بی همتا
امکانات وب


بازدید امروز: 27
بازدید دیروز: 73
کل بازدیدها: 334743