سفارش تبلیغ
صبا

کلام برتر
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

رخت ِ زیبای آسمانی را

خواهرم با غروربر سر کن

نه خجالت بکش نه غمگین باش

چادرت ارزش است باور کن

 

 

بوی  ِ زهرا و مریم و هاجر

از پر ِ چادرت سرازیر است

بشکند آن قلم که بنویسد:

"دِمُدِه گشت و دست و پا گیر" است


توی بال  ِ فرشته ها انگار

حفظ وقت ِ عبور می آیی

کوری ِ چشمهای بی عفت

مثل یک کوه  نور می آیی

 

حفظ و پوشیده در صدف انگار

ارزش و شان خویش میدانی

با وقاری و مثل یک خورشید

پشت ِ یک ابر ِ تیره میمانی

 

 خسته ای از تمام مردم شهر

از چه رو این قدر تو غم داری؟

نکند فکر این کنی شاید

چیزی از دیگران تو کم داری !!

 

 

قدمت   روی  شهپر جبریل

هر زمانی که راه می آیی

در شب ِ چادرت تو می تابی

مثل یک قرص ِ ماه می آیی

  

سمت  ِ جریان  ِ  آبها رفتن

هنر  ِ هر شناگری باشد

تو ولی باز استقامت کن

پیش  ِ رو جای بهتری باشد

 

 

پر بکش  سمت  اوج میدانم

که خدا با تو است در همه جا

پر بزن چادرت تو را بال است

و بدان  می برد تو را بالا

    

در زمانی که شان و ارزش جز

به دماغ و لباس و ماشین نیست

توی چادر بمان و ثابت کن

ارزش واقعی زن این نیست ...!!!

    شعر :وحید مصلحی



[ چهارشنبه 89/6/10 ] [ 12:0 صبح ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

یک عمـر گفته بودیـم ، بعد از کـلام تکبیـر

امروز صوت و کف شد حسن ختام و تقدیر

هر چند چفیـه روزی ، بـر گـردن گلی بـود

امـروز دیـدم امـا ، بــر روی فکّـلـی بــود

آن روز دیده بـودم ، چـادر حجـاب زن بود

امـروز دیـدم امـا ، شلـوار و پیـرهـن بود

مجنون جنون گرفته ، در جبهه های سومار

لیـلای بد حجـاب از ، مجنـون شده طلبکار

اسلام گشته احیا ، با خون صد چو مجنون

لیلا ز دست دین رفت ، در عرصه شبیخون

بابای مصطفی هـم ، از جبهه بی سـر آمـد

لیلا ز خانه بیـرون ، بـی دون معجـر آمـد

 گفتم : ز یـاد بـردی ، کـردی خطا عیـانـی

بابای میثـم آمـد ، با تـکـه اسـتـخـوانـی

مجنون عرصه عشق ، بی سر فتاده کرخه

لیلای شهرم امروز ، در کوچه بر دوچرخه

مجنـون چفیه دارد ، لیلا به گـردنش شال

مجنـون رود شلمچه ، لیلا زمیـن فوتبـال

مجنـون ز خود گذشته ، در جنگ انتهـاری

لیلا به روی اسب خود می خورد سـواری

لیلا بجـز دوچـرخـه عشقـی دگـر نـدارد

از یـک طـرف خـدایـا ، زهـرا پـدر نـدارد

چشـمـش به حلـقه در ، شاید پـدر بیـاید

شـایـد ز جبهه روزی ، از او خـبـر بیـاید

 اشک دو دیده او ، جاری چـو بر عذارست

زیرا که در خیابان ، لیلا موتور سوارست

شعر (( شهید )) بر خوان ، یارب به اشک زهرا

مهـدی رسـان خدایـا ، مهـدی رسـان خدایـا


[ سه شنبه 89/3/4 ] [ 12:45 عصر ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

بسم رب الشهید
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی چادرم،
دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را می زند.
نمی دانید چقدر لذت‏بخش است وقتی وارد مغازه‏ی می شوم و می پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟
و فروشنده جوابم را نمی دهد؛ دوباره می پرسم: آقا! اینا چنده؟
فروشنده که محو موی مش‏کرده زن دیگری است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمی بیند.
باز هم سؤالم بیجواب میماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون میآیم.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی مردهایی که به خیابان می آیند تا لذت ببرند،
ذره‏ی به تو محل نمیگذارند. نمیدانید؛
واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی شاد و سرخوش، در خیابان قدم می زنید؛
در حالی که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه‏ی از زیباییهاتان، پاک شده باشد
و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک‏ترین محل امن برسانید
تا هر چه زودتر، زیبایی خود را کنترل کنید؛
زیبایی از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران کنید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و... راه می روید
و صد قافله دل کثیف، همره شما نیست.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد
وقتی جولانگاه نظرهای ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی کرم قلاب ماهیگیری شیطان
برای به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید
چه لذتی دارد وقتی می بینی که می توانی اطاعت خدایت را بکنی؛ نه هوایت را.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان راه می روید؛
در حالی که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.
نمی دانید؛ واقعاً نمی دانید
چه لذتی دارد این حجاب! خدایا! لذتم مدام باد.
دست نوشت زهرا قدیانی


[ سه شنبه 88/6/17 ] [ 12:49 عصر ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]

هیچ باغبانی را سرزنش نمی کنند که چرا دور باغ خود حصار و یا دیوار کشیده است.چون باغ بی دیوار،از آسیب مصون نیست ومیوه و محصولی هم برای باغبان نمیماند.

هیچ کس هم با نام ...آزادی...دیوار خانه خود را بر نمی دارد و شب ها هم در حیاطش را باز نمی گذارد.چون خطر رخنه دزدی جدی است.

هیچ صاحب گنج و گوهری هم جواهرات خود را بدون حفاظ در معرض دید رهگذران قرار نمی دهد تا بدرخشد،جلوه کند و چشم و دل برباید.چون خود جواهر ربوده می شود.

هر چیز که قیمتی تر باشد درصد مراقبتش نیز بالاتر خواهد بود.چون بیم دزدی و غارتش بیشتر است و مواظبت از آن لازم تر

اگر در شیشه عطر را باز بگذاری عطرش می پرد.اگردر مقابل پنجره خانه ات توری نزنی از نیش پشه ها و مزاحمت مگس ها در امان نخواهی بود.

وقتی راه ورود پشه ها را می بندی خود را ...مصون...ساخته ای نه...محدود...وقتی در خانه را می بندی یا پشت پنجره اتاقت پرده آویزان می کنی خانه خود را از ورود بیگانه و نگاه های مزاحم محفوظ داشتی نه اینکه خود را در قید و بند و حصار افکنده باشیاگر برای ایمنی از خطرها و آسودگی از مزاحمان خود را بپوشانی نه کسی ایراد می گیرد و نه اگر هم ایراد بگیرد اعتنا می کنی،چرا که سخنش را بی منطق ونا آگاهانه می دانی.

این که.. دل باید پاک باشد...بهانه ای برای گریز جاهلانه از همین مصونیت است و آویختن به شاخه ی لا قیدی.وگرنه از دل پاک هم نباید جز نگاه و رفتار پاک بر خیزد.ظاهر آینه باطن است و...از کوزه همان تراود که در اوست...زن به خاطر ارزش و کرامتی که دارد باید محفوظ بماند و خود را حراج نکندو در بازار سوداگران شهوت خود را به بهای چند نامه و نگاه و لبخند ارزان نفروشد.

زن به خاطر لطافتی که دارد نباید در دست خشن کامجویان دیو سیرت که نقاب مهربانی و عشق به چهره دارند پژمرده شود و پس از آن که گل عصمتش را چیدند او را دور اندازند و یا زیر پایشان له کنند.

گوهر عفاف و پاکی کم ارزش تر از طلا و پول و باغ و وسایل خانه نیست.دزدان ایمان وغارتگران شرف نیز فراوانند.بعضی از نگاه ها ویروس گناه منتشر می کنند و بعضی  ازچهره ها حشره مزاحمت جمع می کنند.

خراب کردن همه دیوارها و برداشتن همه پرده ها و باز گذاشتن همه پنجره ها نشانه ی تیره اندیشی است نه روشنفکری.علامت جاهلیت اسنت نه تمدن.

می گویی نه؟به طومار کسانی نگاه کن که پس از رسوایی و بی آبرویی با دو دست پشیمانی بر سر غفلت خویش می زنند وبر جهالت خود لعنت می فرستند.کسی که از ... جماعت رسوا...نگریزد...رسوای جماعت...می شود

http://vahdat313.ir/fa/wp-content/uploads/2008/08/mosalla-6.jpg

آن که ایمان خویش را به لقمه ای نان می فروشد،آن که یوسف زیبایی خود را با چند سکه قلب عوض می کند،آن که کودک

 عفاف را جلوی صدها گرگ گرسنه می بردو به تماشا می گذارد،روزی هم پشت دیوار ندامت اشک حسرت بر دامن پشیمانی خواهد ریخت.در آخرت هم به آتش بی پروایی خود خواهد سوخت.

از اول که جامه عفاف سفید و شفاف است نباید گذاشت چرکابه ی گناه بر آن بپاشد.از اول باید مواظب بود این کاسه چینی نشکند و این جام بلورین ترک بر ندارد.از اول نباید به پای بیگانه اجازه ورود به مزرعه نجابت داد که بوته های نورس عصمت را لگد مال کند.

ولی...گریه بی حاصل است و بی ثمر، وقتی که شاخه شکست و گل چیده شد.

حالا خود قضاوت کنید: آیا واقعا حجاب محدودیت است؟؟؟......و یا مصونیت؟؟؟

جواد محدثی


[ پنج شنبه 88/6/12 ] [ 9:6 صبح ] [ احمد اکرمی ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا. خدایا :مرا یک چشم بهم زدن به خودم وا مگذار سلام/ یه معلم که سعی دارد در اینجا با گذاشتن مطالب خواندنی در تقویت باور دینی و توجه به اینکه خدای سبحان ناظر اعمال ماست سهیم باشد. باور کنیم هر چیزی که خدا آفریده زیباست و بجا .کاری نکنیم که خاطره ی بدی در اذهان دیگران بجا گذاریم . بیاییم در این دو روز عمر دلها را به هم وصل کنیم .شاید فردایی در کار نباشد.بیاییم از ثانیه های زندگیمان درست استفاده کنیم. کاری نکنیم فردا حسرت امروز را بخوریم. دلهایتان مثل گل های بهاری شاداب و مانند برف زمستان قلبهایتان پاک و سفید باشد .در پناه خالق بی همتا
امکانات وب


بازدید امروز: 39
بازدید دیروز: 171
کل بازدیدها: 334620